Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



دلتنگی

 

فدات بشم ! قربونت برم! قابلی نداره! بفرمایید منزل خودتونه! صاحب اختیارید! دردت بجونم! نوکرتم! چاکرتم! مخلصتم!  دخترم کنیز شماست!!!  پسرم را به غلامی قبولش کنید!!! الهی درد و بلات بخوره تو سرم!

 

از کودکی بعضی کلمات و جملات به ظاهرمحترمانه و صمیمانه را میشنویم و خود نیز در بزرگسالی همانها را بکار میبریم  بی آنکه بار ارزشی آن یا بی محتوایی آنرا بدانیم.

اغلب این عبارات و تعارفات روزمره ، همراه با چاپلوسیهای بسیار مبالغه آمیز هستند و هیچوقت هم حقیقت ندارد،  از دل برنخاسته و دروغ بزرگی بیش نیست.

دروغهای بسیار خنده دار و مثل بادکنک که با یک سوزن میترکد و یا با گذشت چند ساعت بادش خالی میشود.

جالب اینجاست که خود به گزافه بودن این تعارفات آگاهیم و میدانیم که داریم دروغ میگوییم اما آنرا " دروغ " نمینامیم بلکه بسیار هم افتخار میکنیم که اینقدر آدابدان ، معاشرتی ، صمیمی و دارای روابط عمومی خوبی هستیم یا هستند!!!؟

بخاطر دارم که دخترکی نوجوان بودم و یکبار همراه مادرم در خیابان به یکی از همسایه های قدیمی برخورد کردیم.

خانم همسایه  بعد از سلام و احوالپرسی رو به من کرد از مادرم پرسید: دخترته؟ ماشاللا چه خوشگل شده، بزرگ شده، برای خودش خانمی شده!

مادرم کلی حظ کرد و جواب داد: کنیزتونه!

وااای! من بقدری عصبانی شدم که حد نداشت...فوری با اخم و عصبانیت گفتم: من کنیز هیچکس نیستم!

بعد از آن بسیار دقت میکردم و میدیدم پدرها و عموها و مردهای همسایه و فامیل اغلب موقع احوالپرسی ، قربان صدقهء هم میروند و میگویند: نوکرتم! غلامتم! کوچیکتم! و یا تعارف میکردند که بفرمایید منزل! منزل خودتونه! صاحب اختیارید! اجازهء ما هم دست شماست!

خیلی خنده دارست که مثل آب خوردن دروغ میگوییم و دروغ میشنویم بی آنکه ناراحت شویم.

متاسفانه ما ایرانیها که اینقدر ادعای فرهنگ داریم، همه چی داریم بجز فرهنگ!

یک مشت دروغ را ادب و احترام شمرده و با همان معجون هرچه بجز فرهنگ، بعنوان فرهنگ و تمدن و آداب معاشرت انسانی بکار میگیریم و از داخل کانون خانواده  گرفته تا بالاترین سطوح اجتماع این دروغها را بارها و بارها بیان کرده یا میشنویم و این دروغهای زیبا و فریبنده را بسیار هم دوست میداریم و خودمان فریب دروغهای قشنگ را خورده و سرنوشت مملکتمان را به دستهای توانمند اما ویرانگر دروغ میسپاریم.

مثلا" در معاشقهء دو همسر عباراتی از قبیل: بدون تو میمیرم! تو تمام هستی و زندگی منی! نفس کشیدنم به وجود تو بسته است و حرفهایی شبیه این....

در فامیل و روابط خانوادگی نیز بخصوص در مکالمات تلفنی هزار تا دروغ میگوییم و بعد در محل کار همینطور

وقتی رییس اداره شویم یا مدیر مدرسه یا هر شغل و مقام بالایی که افرادی را زیر دست داریم، ابتدای کار کلی دروغ میگوییم، خود را خادم و خدمتگزار قلمداد میکنیم و سعی میکنیم برای افراد تحت امرمان یا کارمندان و زیردستانمان خوشایند باشیم. همواره لبخندی هم بر لب....سخنرانیهای غرّا میکنیم و از خدمت و تلاش و ارزش کار حرف میزنیم ، درحالیکه نزدیک به نود درصد اینگونه سخنها و سخنرانیها دروغ و غیر حقیقی است و عشق صندلی ریاست فوری دل مارا تبدیل به سنگ خارا میکند یا اطرافیان نمیگذارند به دروغهایی که گفته ایم لااقل در حدی ناچیز، جامهء عمل بپوشانیم.

خب! با این حساب چه کسی مقصرست؟

دروغگو یا شنونده؟

بنظر من تک تک ما مقصریم!

اگر از کودکی از پدر و مادرمان خطاب به عمو و دایی و خاله و عمه، و همسایه و غریبه دروغ در" قالب  تعارفات " نشنویم و در بزرگی خود نیز با مبالغات افزونتر با لباسی گاه بسیار شیک و گاهی شاعرانه به همان دروغها و دروغگوییها و دروغ شنویها تن ندهیم، بتدریج میتوانیم ریشهء ناراستی و بی صداقتی را در درجات مهم و جدی و سرنوشت ساز از بن برکنده و درخت مهر واقعی و حقیقی و نهال صداقت و راستگویی را در خاک وجود سرزمینمان بکاریم.

وقتی عشق و صداقت باشد تمام مشکلات جهان حل میشود و متاسفانه هیچکس به این دو چارهء معضلات جهان، توجه نمیکند.

وقتی عشق به انسانها در دل همهء سیاستمداران باشد، وقتی عشق و مهربانی در دل تمام مسئولین حکومتهای جهان باشد، وقتی عشق و محبت به انسانیت در وجود  آنهایی که سرنوشت جوامع را بدست دارند ریشه داشته باشد، هرگز شاهد اینهمه جنگ و ویرانی و عقب ماندگی و توسعه نیافتگی و مافیا و  استبداد و ظلم و جنایت نخواهیم بود. چون عشق است که صداقت را نیز همراه می آورد.

و چه زیباست که هرآنچه میگوییم برخاسته از دلمان باشد و به حرفی که میزنیم اعتقاد داشته باشیم و حاضر به انجامش باشیم. و اگر میدانیم انجام نمیدهیم پس آن حرفها را نزنیم و تمرین کنیم راستی را در عشق ورزیدن...از عشق خصوصی بین دو انسان گرفته تا عشق به انسانیت و جوامع انسانی و حتی عشق به حیوانات و طبیعت و همه ء هستی

و باز چه زیبا میشود اگر دنیای مجازی در زمینهء خوبیها و قشنگیها و مهربانیها و انساندوستی،  تبدیل به حقیقت گشته و چیزی بنام مجازی نداشته باشیم بلکه همه حقیقت و واقعیت ناب باشد و بس.

روز گذشته یکی از مجازیهای زندگی من که تعارفی بود مهرآمیز، تبدیل به حقیقت شد.

با یکی از دوستانم  گفتگویی داشتم در مورد تنهایی و همچنین در مورد پرنده هایی که در قفس داشتم که بعد از در قفس افتادن خودم، و بعد از آزادی هرچند موقت، بنا به توصیهء س.پ عزیزم، در قفس را گشوده و پرنده ها را آزاد کردم. با دوستم ( س.پ نه هااا! یک دوست معمولی) بارها و بارها از تنهایی گلایه کرده بودم و از عروسک بیجانم که در آغوش گرم من هیچوقت عشق مرا درک نکرد... و نه فقط عروسک...بلکه اغلب اطرافیان من، نیاز به عشق ورزیدن را باور نمیکنند... بعد از گفتگوهایی پراکنده با دوستم، روز گذشته او یک سگ خوشگل مامانی برای من هدیه آورد.... من ابتدا پیشنهادش را باز تعارف و مبالغه فرض کردم اما وقتی زنگ منزل بصدا درآمد و در خانه را گشودم.... باورم شد که  دنیای مجازی میتواند به حقیقت مبدل شود.

بیاییم مهربانی و راستی را جانشین دروغ و تعارف و مبالغه و مجاز کنیم.

بیاییم وقتی از عشق به انسانیت حرف میزنیم، به حرفمان از ریشه اعتقاد داشته باشیم و نه فقط برای کسب مقام و قدرت و خوشایند دیگران واقع شدن

بعد ازین بجز به آنها که واقعا" از ته دل دوستشان داریم و میپرستیمشان، به دیگران حتی بر حسب عادت ، فدات بشم و قابلی نداره و ...ازینحرفها نزنیم.

وقتی میگوییم " فدات بشم "، واقعا" حاضر باشیم فدای او شویم، وگرنه بیخودی دروغ نگوییم.

از دوست دخترها و دوست پسرها و نامزدها و همسران گرفته تا سیاستمداران مدعی خدمتگزاری در جهان، از رهبران و رییس جمهورها و مسئولین سازمانهای حقوق بشری گرفته تا دانشمندان و مخترعان و خلاصه همه

عاشق باشیم...عاشق که دروغ نمیگوید.................

نوشته شده در پنجشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٩ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ توسط زهرا عبدالهی نظرات () |


Design By : Night Skin